X
تبلیغات
توهمات یه ذهن اشفته
اقا من نخوام کار کنم باید کیو ببینم ؟ دلم میخواد بخوابم وقت ندارم ، میخوام با دوست پیسرم برم بیرون حال ندارم ، سر کارم یه ریز غر میزنن  و کارایی به من مربوط نمیشرو میدن من انجام بدم نتیجشم اخر میشه بی کفایتی من

سر هر چی اینجا حرف زدم  یه جوری پشیمون شدم شاید دیگه بیام اینجا از خودم نگم شایدم اصلا نیام نمیدونم

دلم بجوری مسافرت میخواد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1392ساعت 21:14  توسط مادام | 
هیچی اندازه یه رقص از ته دل حال نمیده حتی اگه تو اوج خستگی باشی یه روز یه کتاب خوندم اسمش یادم نیست اما الان معنیشو میفهمم راجب یه نو رقص بود که ادم توش به اوج می رسید

اوضا همیشه در همه اما من فهمیدم که دیگه نمیشه باهاش جنگید و فقط باید در کنارش حرکت کنی

۵شنبه خواهرم خودکشی کرد فکر نمیکردم اینقدر خر باشه اما بود!!! ۷ ساعت بالا سرش بودم خدارو شکر چیزیش نشد اما تو مدتی کنارش بودم یه لحظه ایست قلبی کرد داشتم از وحشت میمردم اما برگشت

هر روز می رم سر کار و شبا از خستگی نمیتونم بشینم اما خیلی خوشحالم انگار زندگیم یه هدف داره

کلی وزن کم کردم قبلنا به این فکر میکردم چه جوری خارجیها ۶ تا ۸ ساعت کار مفید انجام میدم اما الان خودم میفهمم وقتی اینقدر کار داشته باشی که حتی نتونی اب بخوری میشه ۸ ساعت کار مفید

من بین ۷ تا ۱۱ ساعت  کار میکنم و خیلی خوشحالم!!! نه به خاطر پولش تنها و تنها برا مفید بودنه

پ ن : زندگی در حال گذره چه تو بخوای باهاش حرکت کنی و چه نخوای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 20:29  توسط مادام | 
سارا داره دیونم میکنه هم زندگی خودشو به گه کشیده هم من بدبخت دارم هللاک میشم

رفتم تو کار اداری عصرام که شاگرد دارم الان ۲ روزه نخوابیدم و ۱۳ ساعت تو روز کار میکنم شب جنازه میرسم خونه تازه باید گند کاریا سارارو جم کنم

تفریح جدیدش  شده خوردن قرص خواب و ترسوندن منو دوست پسر قبلیش که میخواد ازش جدا شه اما از ترس اینکه سارا خودشو نکشه داره تحملش میکنه

امروز زدم به سیم اخر دیشب قرص خورده بود تو اوج خستگی ۳ نصفه شب پاشدم فشارش بگیرم بعدشم دیگه خواب نرفتم

امروزم خسته اومدم دیدم خانوم باز قرص خورده دیگه کفری شدم به مامان بابا گفتم بعدشم کلی باهاش دعوا کردم نه که اونم کم بیاره همش میگفت دلم میخواد به تو چه اخرشم شرو کرد به زدن دیگه طاقت نیوردم منم زدمش 

خیلی وقت بود کتک کاری نکرده بودیم  اما شاید نیاز بود!!!دیگه کمکش نمیدم تا خودش خودشو جم کنه و مسئولیت پذیر بشه

پ ن : فقط یه خانواده نرمال میخوام!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 20:18  توسط مادام | 
به این نتیجه رسیدم که چند تا چیز واقعا حال خانومارو خوب میکنه اولی حرف زدنه دومیش گریه کردنه و سومیش خرید کردنه!!!! من همیشه اولیرو ترجیح میدم

اما مشکل اینه که من با حرف زدن حالم خوب میشه اما بهادر تازه حالش بد میشه و شرو میکنه به فکر و خیال کردن در حالی که من همه چیزو به دست فراموشی میسپارم

میدونین تموم کردنه یه رابطه خیلی سخته مخصوصا اگه هی بخوای کشش بدی یه وقتی به یه جای میرسی که دیگه نمیخوای  تموم کنی اما چون مشکلات حل نشده دوباره بعد چند وقت اون زخمای کهنه سر باز میکنن

شاید مشکل من همیشه از اول این بوده که همیشه مستقل و تنها بودم و اجازه ندادم کسی اونقدر برام مهم بشه که به خاطرش عوض شم یا برای نگه داشتنش هر کاری بکنم واسه همین هر وقت با یه نفر به مشکل بر خوردم ترجیح دارم اون شخصو بزارم کنار به جای اینکه اخلاقمو عوض کنم یا بجنگم!!!  همیشه راه ساده ترو انتخاب کردم!!!

نمیدونم تا اخر شب چی میشه هنو دارم فک میکنم و با هم حرف میزنیم اما میدونین چیه منن خیلی چیزارو میتونم ساده بگیرمو راحت ازشون بگذرم اما از یه سری چیزا به هیچ وجهه!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1392ساعت 20:47  توسط مادام | 
دنیای تیره ی رو به روم هر روز داره تاریک تر میشه و من دارم تو این تاریکی غرق میشم

مسافرت هم بهم کمکی نکرد شاید چون تنها نرفتم کاش میشد تنها برم اما حالا که دیگه سهمیه سفرمو تموم کردم دیگه نمیتونم برم

دلم میخواد بخوابم و دیگه بلند نشم خوابا فعلا تنها دلخوشی های منم

ازشون لذت میبرم همیشه منو شگفت زده میکنن

سفر خوبی های هم داشت اما عذابی که از مشکلات کشیدم به مراتب بیشتر بود

اوضا با بهادر اصلا خوب نیست اون با همه توانش میخواد این رابطرو نگه داره و من دارم احساس خفگی میکنم

میخوام ازاد باشم!!! شایدم تنها که برای من به معنیه همون ازادیه !!!  ظهری خیلی عصبانی بودم دعوا ناجوری کردیم فقط میخوام یه مدت از بهادر دور باشم !!!!

همیشه دلم میخواست یه خانواده دیگه داشتم!!! یه خانواده کنار هم !! شاید برای همین حسه که دلم نمیخواد سارا ازم دور شه چون دیگه کسی برام نمیمونه !!! شاید وقتشه که تو زندگیم یه انقلاب به وجود بیارم!!! اما من.... من ضعیفم!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1392ساعت 19:11  توسط مادام | 
بازم دارم به خودمو بقیه دروغ میگم!!!!!!!! اگه واقعا فراموشش کرده بودم با این سرعت گند اینترنت ۲ ساعت تموم نمیرفتم فیس بوک که یه دور کامل صفحشو بخونم!!!!!!!!!!!! دو ساعت و نیم طول کشید!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 22:31  توسط مادام | 
خیلی خوشحالم که این دنیای مجازیه عجیب و غریب وجود داره که توش میشه بنویسی که توش میشه از اون چیزی که هستی فرار کنی یکی دیگه باشی کسی که هیچ قیافه ای نداره و فقط فکر داره مثل وقتی که فکر میکنی اما خودتو نمیبینی!!! که نمیدونی کی هستی!! شاید هم اون لحظه میدونی کی هستی اما برای بقیه چی!! اونام میدونن کی هستی!! 

خوشحالم که اینجام اینجا میشه یه روان پریش بود یا یه ادم بیگناه یا یه فاحشه یا حتی یه عقل کل!!! 

اینجارو دوست دارم اینجا زیباست اون چیزیرو که دوست داری میتونی توش پیدا کنی بدون اینکه فرقی بکنه کجای این دنیای 

دلم میخواد اینجا خودم باشم بدون نقابی که مجبورم هر روز به چهرم بزنم !! بیرحم و دیوونه !! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 8:45  توسط مادام | 
از خنده مردم!!! یک ساعت مامانم داشت همرو به زور بلند میکردکه لباس بپوشن برن پارک خونوادگی دور هم باشن!!! بابام و سحرو سارا پاشدن کاراشونو کردن منم از همون اول گفتم نمیام بابا برا اخرین بار گفت مادام نمیای گفتم خستم!!! ماشینو زد بیرون و مامانم سوار شد درم بستنو رفتن!!! سارا و سحر 5 دقیقه مثل گداها نشستن در خونه تا اونا برگشتن سوارشون کردن !!! از کارای مامان بابام مردن از خنده!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 21:46  توسط مادام | 
از وقتی دانشگامون تعطیل شده از بی کاری یه کم زیاد از حد میخوابم و در پی عواقبش سر درد و کسلی رو دارم اصلا من هر موقع تو هر چی افراط میکنم سر درد میشم یا یه طوریم میشه دیگه!!! 

دیشب خواب دوست پسر قبلیمو دیدم دوستی که 4 سال باهاش دوست بودم اما 2 ماه شدم دوست دخترش و همه رابطمون خراب شد اینکه چجوری دوست شدیمو بعد چجوری به هم زدیم بماند اما من هنوزم که هنوزه بهش بیشتر از همه اعتماد دارم و باهاش احساس راحتی میکنم 

داشتم میگفتم دیشب خوابشو دیدم با یکی از بچه ها دانشگا دوست شده بود و خیلی هم به نظر میومد که دوستش داره و اما این وسط منو خیلی نادیده میگرفت رفتاری رو با من داشت که وقتی من دوست دخترش بودم با بقیه داشت الان میفهمم اون بی چاره ها چی کشیدن با وجودی که الان با بهادر دوستم اما نمیدونم کسی تو زندگیم میتونه جای حمیدو بگیره یا نه!! با وجودی دوستیمون به عنوان دوست دختر دوست پسر خیلی کوتاه بود اما واقعا برام فراموش نشدنیه( اینو دروغ گفتم چون من همه چیو فراموش میکنم) به هر حال حس خوبش مونده هنوز

همه اینارو گفتم که بگم ادم تو خواباش چیزایی میبینه و با چیزایی روبه رو میشه که عمرا تو واقعیت براش اتفاق بیفتن شاید برای همینه که تو زندگیم بیشتر از همه چیز خوابیدنو دوست دارمو با هیچ چیز هم عوضش نمیکنم !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 20:46  توسط مادام | 
خیلی وقتا از این که خاطراتمو نوشتم پشیمون شدم اما نمیتونم ننویسم چون اگه ننویسم همشونو فراموش میکنم

امروز رفتم تو اتاق سارا زیر تختش یه سالنامه پیدا کردم !!! حدس زدم دفتر خاطراتشه و بازش کردم که فضولی کنم !!! جالب ترین چیزی که دیدم این بود که اطرات خودم بود ماله پارسال تقریبا همین موقع ها !!! تمام خاطرات دوباره برگشت خیلی خلاصه نوشته بودم اما همونا کافی بود تا یادم بیاد که تو چه دوره ای بودم !!! برام خیلی جالب بود اینقدر تو ذهنم ازش دور شده بودم که انگار هرگز اون اتفاقا نیوفتاده بود!!! با وجودی که همین پارسال اتفاق افتاده بود اما احساس میکردم ماله قرن ها پیشه!!! بیرون رفتنام با فرشاد!!! هر دومون دلمون میخواست که با هم دوست شیم اما نمیدونم چرا هیچ وقت این اتفاق نیوفتاد!!! تا اینکه بلاخره کاملا از هم فاصله گرفتیم !!! دیروز تو خیابون دیدمش!! داشتم از خیابون رد میشودم تو ماشینش که جدیدا خریده دیدمش!! و دختری که کنار دستش نشسته بود

با وجودی که دیگه حسی بهش ندارم اما تا مدتی داشتم یهش فکر میکردم!! قیافش به نظرم خوشحال نبود!!!

به هر حال جدیدا خاطرات گذشته بد جوری احاطم کردن و بهم هجوم میارن!!!

دلم میخواست مثل گذشته میتونستم خاطره بسازم اما ذفاصله گرفتن از دوستام و حتی از زندگی خودم اینو داره کم کم غیر ممکن میکنه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 22:30  توسط مادام | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دوست دارم فقط اینجا بنویسم بدون هیچ قید و بندی بدون هیچ هراسی
از زندگیم و از افکارم و از رویاهام
خوشحال میشم که نظر میدین اما اینجا هیچ نظری تایید نمیشه همشون
برای خودمن

نوشته های پیشین
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM